تبليغاتX
انتظار
و نرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین

آخر شبی می آيد و صبرم به پايان می رسد

آن يوسف گل پيرهن،آخر به کنعان می رسد

 

يك شب که از هجران او،سرگرم آه و ناله ام

موج تبسم بر لبش ، با روی خندان می رسد

 

آن دم که ظلم و بوی غم،جان را به لب می آورد

غمخوارمن می آيد و لطفی ز جانان می رسد

 

وقتی که بيداد و ستم، چادر کشد بر صبح ما

از پشت کوه غيبتش،خورشيد تابان می رسد

 

محبوب من آيد ز ره ، وز بوی ناب نرگسش

هم بر مشام جان ما،عطر گلستان  می رسد

 

طوفان خشم منتظر،از کوی عشـق و انتــقام

با ذوالفقار حيدری،چون تک سواران می رسد

 

چشم انتظار مقدمش،تا پای جان ماند «رها»

چون عاقبت دامن کشان يارم شتابان می رسد

 

نوشته شده توسط آذر در ساعت 13:56 | لینک  | 

ميان خلوت سـبز نيـاز عشـق دعايم كن

كنار چشمه جوشان راز عشـق دعايم كن

 

تماشا كن چروك دست سـرد التمـاسم را

تـو از اوج طلايي فـراز عشـق دعايم كن

 

قنوتت را بخوان با جنبش خاموش لبهايت

و در آن سجده سرخ نمـازعشق دعايم كن

 

چه زيبا مي زني زخمه به تار مهـربان دل

به پشت پرده لرزان سـاز عشق دعايم كن

 

مسيرتشنه احساس من بازاست و من راهي

چنان باران تو در راه دراز عشـق دعايم كن

 

سرم را مي گذارم روي پاهايت همين حالا

كـه بـا لالايي آرام نـاز عشـق دعـايم كن

 

«رها»كن در فضا عطر دل انگيز محبت را

هميشه با شميم دلنـواز عشـق دعـايم كن

نوشته شده توسط آذر در ساعت 13:56 | لینک  | 

با كوير تشنه دل       مي­شينم به انتظارت

مي­شينم تا كه بيايي    بشينم دمي كنارت

از كوه و دريا هميشه   مي­گيرم نشوني تو

اين دل عاشق و آخر   مي­كنم قربوني تو

 

عاشقم عاشق ترم كن   با نگاهت باورم كن

من گل شاخه عشقم        تو بچين و پرپرم كن

 

تو مسير خواستن تو      مي­شينم با چشم گريون

تا ز ابر مهربوني         بريزي نم نم بارون

مث بارون محبت      دوس دارم آروم بباري

بوسه عشق و هميشه     روي گونه­هام بكاري

 

عاشقم عاشق ترم كن       با نگاهت باورم كن

من گل شاخه عشقم           تو بچين و پرپرم كن

 تو كه نيستي دل تنگم       انگاري تاريك و سرده

عروس ديار شب­ها         مي­شينه به پشت پرده

با تو خورشيد  و ستاره      باز دوباره جون مي­گيرن

تو اگه نباشي اينجا       تموم گلا مي­ميرن

 

عاشقم عاشق ترم كن    با نگاهت باورم كن

من گل شاخه عشقم        تو بچين و پرپرم كن

 

نوشته شده توسط آذر در ساعت 13:54 | لینک  | 

برسرم امشب هوای کوی توست

درفضای خانه امشب بوی توست

 

بر مشــامم عطـــر گامت ميرسد

اشتياقم آرزوی روی تــوست

 

شوق عشق و همــدلی دارد دلم

تير عشـقم در خم ابروی توست

 

امشبم طرحی دگر دارد ز تو

رنگ شب مفتون رنگ موی توست

 

پر کشد حس نجيبي در فضـا

عاشقی جادوی ناب خوی توست

 

هجر تو آتش کشد اين سينه را

مرهم زخم دلم داروی تـوست

 

شـــــوق ديدارت رهـايم ميكند

چشم دل هرلحظه امشب سوی توست

نوشته شده توسط آذر در ساعت 13:54 | لینک  | 

یادمان نرود امروز جمعه است ... همچنان ، کسی چشم انتظار است.

هرچقدر بهترین روز عالم باشه ... اگه تو نیایی..؟

حتی بهترین روز زندگی باشه ،شادترین و مسرورترین روز هم باشه ....اگه تو نیایی؟

این دوری و غم بزرگ رو نمیشه تحمل کرد... اگه تو نیایی!

چه کنم اسیرم ...

رها نشدم ...

سنگینم ...

پراز بغضم ...

خسته ام...

شرمنده ام آقا...
------------------------------------
جای تو خالیست ای کاش می آمدی .
--------------

نوشته شده توسط آذر در ساعت 13:47 | لینک  | 

نوشته شده توسط آذر در ساعت 13:40 | لینک  | 




خوشا تنهايي و شب هاي تارم

كه با ياد تو اشك از ديده بارم

تو مي داني كه در سوز و گدازم

شها مگذار اندر انتظارم


نوشته شده توسط آذر در ساعت 13:38 | لینک  | 

سلام من به تو یا صاحب الـزمان به فدایت
چـه مـیـشود شنـوم در کـنار کـعبه صدایت
سلام من به تو ای روح حـج حقیقت ایمان
عـزیـز گـمـشده دل , یـگـانه مـهـدی دوران
نوشته شده توسط آذر در ساعت 11:35 | لینک  | 

کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم
یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم
برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتم
یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار گذاشتم

نوشته شده توسط آذر در ساعت 11:31 | لینک  | 


آقا جان میگن جمعه ها گریه میکنی... میگن دلت غروب جمعه میگیره...
نوشته شده توسط آذر در ساعت 11:29 | لینک  | 

دلواژه هایی با امام زمان علیه السلام

برای مولایم نوکر خوبی نبودم، می توانستم خیلی بهتر از اینها باشم اما خواهشهای نفسانی نگذاشت، اگر واقعا امام زمان را دوست می داشتم او را می دیدم مثل تمام کسانیکه در گوشه و کنار جهان ملاقاتش می کنند و مشکلشان را مستقیما در میان می گذارند.

...ولی من برای مولایم هیچ کاری نکردم، اما او به من از دور یاد داد که چگونه بدون چشم داشتی به دیگران کمک کنم. آری، هر وقت برایم مشکلی پیش می آید و کسی نمی تواند حل کند و درها به رویم بسته می شود تنها مولایم است که مشکلهایم را حل می کند.

اما برا یمولایم چه می کنم.

اگر نیمه شب زودتر بیدار شوم قبل از خواندن نماز شب، نماز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را می خوانم؛ بعد از آن در نماز شبم اولین کسی را که دعا می کنم مولایم است و بعد از نماز به درگاه حق دعا می کنم که خداوندا امروز هم مثل همیشه امام زمان را واسطه قرار می دهم که دستم را بگیری تا به بیراهه نروم و پا روی لذتهای دنیوی بگذارم تا در پیشگاه امامم شرمنده نشوم.

و بعد از نماز واجب و مستحب دعای فرج می خوانم، همیشه یکی از دعاهای قنوتم متعلق به آقاست. اگر روزی دلم از دنیا گرفت بهانه اش مولاست.

بعد از نماز صبح و در وقت خواب برای سلامتی آقا صلوات می فرستم، بعد از نماز صبح دعای عهد می خوانم و در مراسم صبحگاهی همراه با یاوران مهدی دعای عهد را زمزمه می کنم.

قبل از نماز مغرب که دلم می گیرد زیارت آل یاسین (زیارت صاحب الامر) را می خوانم. اگر صدقه ای بدهم برای سلامتی مولایم است. اگر خدا خواست و کار خیری انجام دادم مثلا اگر آیه ای از قرآن خواندم ثوابش را به امام زمان علیه السلام و پدر و مادر بزرگوارشان هدیه می کنم.

اما همه اینها یک طرف، جمعه و ندبه چیز دیگری است. من هر جمعه منتظر آمدن مولایم هستم. مثل کسی که سالهاست منتظر آمدن کسی است. کسی که بیشتر از هر کسی دوستش دارد، حرفهایش را می شنود، مشکلهایش را حل می کند و واسطه بخشش گناهانش است. ندبه برای من خیلی قشنگ است چون همه در جمع ندبه می کنیم. ندبه روز جمعه خواندن یعنی دیدن مهدی پشت در، اما حجابها نمی گذارد، یعنی بین ما و مولا اندک فاصله ای است، من فقط عشقم در دنیا ندبه خواندن است و هر وقت ندبه می خوانم احساس، که نه، مطمئنم که مولایم کنارم نشسته.

و ای کاش هر روز روزنامه ای درمورد معرفی امام زمان علیه السلام منتشر شود. فرزندان را از کوچکی با امام زمان علیه السلام آشنا کنند.

ای زاده یاسین و طه، ای فرزند صراط المستقیم، ای تسلی بخش زهرای اطهر، ای پور عسگری، بر ما چه گران است که چهره دلربایت را ببینیم و تو را نشناسیم.


نوشته شده توسط آذر در ساعت 10:56 | لینک  | 

نوشته شده توسط آذر در ساعت 10:50 | لینک  | 

نوشته شده توسط آذر در ساعت 11:55 | لینک  | 

(فرج آقا امام زمان(عج
نوشته شده توسط آذر در ساعت 11:46 | لینک  | 

نوشته شده توسط آذر در ساعت 11:37 | لینک  | 

بند دهم


باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازه ي شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتي ست، به محشر چه حاجت است؟
كي اعتنا به نيزه و شمشير مي كنيم؟
ما كشته ي توايم، به خنجر چه حاجت است؟ 
بي سر دوباره مي گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟ 
بنشين به پاي منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
تا نيزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟


در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم

بند يازدهم


از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمده ست
وز حلق تشنه، سوره ي قرآن بر  آمده ست
موج تنور پيرزني نيست اين خروش
طوفاني از سماع شهيدان بر آمده ست
اين كاروان تشنه،  ز هر جا گذشته است
صد جويبار، چشمه ي حيوان بر آمده ست
باور نمي كني اگر از خيزران بپرس
كآيات نور، از لب و دندان بر آمده ست
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشتري ز دست شهيدان در آمده ست
راه حجاز مي گذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان بر آمده ست


چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم

بند دوازدهم


گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود : بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود : بيا، دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود


يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود

بند سيزدهم


تو پيش روي، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  يوسفي كه تشنه برون  آمدي زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته اي و مي نگري سوي قتلگاه
امشب، شبي ست از همه شب ها سياه تر
تنها تر از هميشه ام اي شاه بي سپاه
با طعن نيزه ها به اسيري نمي رويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحه خواني ات از هوش رفته ام
از تار واي وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه ي شادي به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامه ي سياه!


بگذار آبي از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب

بند چهاردهم


قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مي يي كه دهندش علي الدوام
قربان آن پري كه رساند تو را به عرش
قربان آن سري كه سجودش شود قيام
هنگامه ي برون شدن از خويش، چون حسين(ع)

راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطي از حكايت مستان كربلاست :
ساقي فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام


با كاروان نيزه به دنبال، مي رویم
در منزل نخست تو از حال مي رویم

نوشته شده توسط آذر در ساعت 11:36 | لینک  | 

    چقدر از تو دور ماندم !

 

چقدر از تو دور ماندم ، جقدر از خود دور ماندم . کلامم را با چشم دل بخوان که ببینی آن را با آب زلالی از جنس اشک نوشته ام . آن را بخوان که حدیثی از فراق تو ست. آن را بخوان وبدان که از خود توان نوشتن نداشتم .

یادم است که میگفتی باید به آنجایی که لایق آنیم ، یعنی بهشت برین دست یابیم . اما میدانی که بی تو یافتن مسیر بهشت چقدر دشوار است . آخر نشان آن را از که بپرسم که خود ره گم کرده نباشد و از که بپرسم در حالی که هیچ  راه شناسی نمی یابم ودر این سرای بی کسی تنها خود را میبینم بی تو و تنها و نمی دانم بعد از تو چه کسی با لبخندش مرا به سوی خدا خواهد خواند و چه کسی با نگاهش قلبم را آرام خواهد کرد که مهدی (عج) می آید . دیگر چه کسی عصا زنان راه نماز را نشانم خواهد داد  . دیگر چه کسی با قطرات اشکش بذر حب مولا را در دلم خواهد کاشت .

کاش بودی ودستم را می گرفتی یا شاید ای کاش من بودم در آن مسیری که تو در آن قدم بر می داشتی . ولی افسوس که آن راه را گم کرده ام ، همان راهی که تونشانم دادی ، راه بهشت را می گویم ، همان بهشت گم شده .

یادت هست آن روزی را که رفتی ، من در کجای این مسیر بودم ، حال آرزو دارم همان جا مانده بودم تا لااقل راه را گم نکرده بودم . اما میدانم که نمی توان در یک جا ماند وباید رفت واز این روست که به امید خدا به خود جرئت حرکت دادم و می دانم آن را به مدد تو خواهم یافت .      ان شا الله 

نوشته شده توسط آذر در ساعت 11:33 | لینک  | 

سلام

سلام بر مهدی فاطمه (س)

آه ....

آه....

آه....

یه جمعه دیگه اومد...

ولی .... ولی ... ولی

نیومد ....نیومد ...نیومد...

خسته شدم از اینکه تو این دنیایی بی تفاوتی  همه سرگرم بازیند ....

آقا تو چی فکر میکنی !

مگه غیر اینه ؟

آقا خدا گفت که ای بیچاره اومدی این دنیای بازی کنی !

یادت رفت تو که تو بهشت کنار خودم بودی !

حالا اومدی زمین منو یادت رفت !

سیدی چی بگم تو دنیای خجالت کشیدن هام جای خالی نمونده !

ازهمه خجالت میکشم از شما معصومین اولیا الله انبیاء همه و همه

حالا آقا همه اینا یک طرف از خدا دیگه چطور خجالت بکشم ....

خدا گفت توبه کن بیا ....

من که همیشه منتظر توام که بیایی تا من ببخشمت !

خب هی رفتم خدا بخشید ولی بازم نشد نشد نشد ...

آقا اینچه دردیه!؟!

 حضرت آدم سیصد سال گریه کرد !!!

ی اشک برا حسین (ع) ریخت  خدا گفت بیا تو بنده منی !!!

بیا

بیا بیا

سیدی اشک بریزم ....

برا جدت حسین (ع)  اشک بریزم !!!

آقا باشه حسین (ع) رو  میفهمم و براش  اشک میریزم ...

چه دنیایی داره حسین (ع) یا رب الحسین ...

ولي أقا تو دیدی چی شد ! براش خون گریه میکنی !

یعنی برا ما همین اشک بس!...

آقا وقتی داشتم این عکسی که برای سر در اینجا طرح میزدم ...

وقتی که داشتم تاثیر شعله(در) "سرخی حاشیه های گنبد ها " رو  روی گنبد فیروزه ای شما و گنبد طلایی جدتون نقش میزدم

دیدم واقعا سفیدی شما به سرخی میزنه !

دیدم وقتی سرخی و این داغ حرارت  رو شما دو بزرگوار این طور تاثیر گذاشته !...
......

آقا آقا آقا جان گفتی  داغش رو دل ما چه کرده !؟!

باشه آقا اشک میریزیم !!!

یا الله یا الله

خدایا خدایا خدایا برای کدوم حرمتت اشک بریزم که تو ببخشی !؟!

بخشیدنی که دیگه برنگردیم...

بریم جزو همونایی که پشتشون نوشته بودن میروم تا انتقام سیلی مادر بگیریم !

آه ...

آه...

آه...

خدا صدات میزنم صدامو میشنوی ؟

بشنو صدامو خدا جونم !

تو سمیع علیم ی

خدا دیدی ما بدیم ...

خدایا تو که بودی هستی میمونی ...

خدا معامله با تو کردن چه طوریه ؟؟؟

چه طور میخری ؟

بیا این جانم  و جوونیم...

تو چند میخری ؟

کجا میخری ؟

پس کی میخری ؟

خداجونم چیزی ندارم که دیگه بدم ولی اینی که میخواهی بخری ...

تو همین جوونی بخر ....

دیگه در به درمون نکن !!!!

دیگه اینقدر کشش نده ....

آه آه آه ....

میگن آه اسم خداست ... خداجونم تا کی آه از دل بکشیم ....

اینهمه از دل آه کشیدن ... خب آره دیگه ار جایی که تو هستی صدا میاد ...

صدای تو همنوا با آه میاد ....

آه ...

خدجونم یه جمعه شد داره غروب میشه ...

دلها گرفته ....

آره خدا جون ما قاطی بازی این دنیا شدیم تو رو یادمون رفت !

الحق و النصاف خیلی بی معرفتیم ....

ما که کنار تو بودیم ...

از تو جدا شدیم ....

خدا تو چقدر خوبی که ما رو رها نکردی ....

ولی خدا ی جمعه دیگه شد ...

داره غروب میشه ....

چه کنم بشینم با حسرت یه غروب دیگه ببینم .... !؟!!
باشه  هرچی که بودم ...وهر بدی که بود!  نیومدن ها بود ...! از خودم بود ....
چه کنم غیر اینکه به امیدی به دنبال طلوعی بگردم ....

باشه گشتم بازم میگردم ..ان شاءالله  این چشما روشن میشه

ای آفتاب خدا حافظ ...

ای آفتاب اشک هایت دلم را سوزاند ....
برو سفر به سلامت ....
تا جمعه دیگر... شاید هم به زودی ...

به امید صبحی دیگر.....
برو ...
خداحافظت

نوشته شده توسط آذر در ساعت 11:31 | لینک  | 

از کجا بگم
دیگه جایی نمونده که ازش بگم  جای ندارم که ازش حرف بزنم
جایی سراغ ندارم که تو اونجا نباشی...الا این قلب پرگناهم
همه جا بودی
این قلبم نبود....
خیلی سعی میکنم ...که تو قلبم باشی...
آه

از چی بگم آقا !
چیزی که ندارم بگم
از نبودن خودم بگم
که تو بودی و من نبودم ...
آقا نفهمیدم ...تو ببخش
خودت خوب اوضاع احوالم رو می دونی
از همون اولش وضعم خراب بود ...خودت خوب میدونی.
بازهم تو منو بخر...
دیگه حرفای قلم اثر نداره
آه...
کسی غیر تو نمی تونه عقده دل منو وا کنه ....
آقا تو غریبی !
می دونم  می دونم می دونم ...
آقا با همه بدیم ولی بدون بازم دوست دارم
فقط ۴۰ روز مونده

ای کاش آقا بتونم این ۴۰ روز رو عهد ببندم و فقط بگم
حسین حســــــــــــــــــــــــــــــــــین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین

نوشته شده توسط آذر در ساعت 10:51 | لینک  | 

روم سیاه ..... آقا چی بگم ................... سلام

دیدی آقا عهد شکنم .........
دیدی آقاجونم ....روسیاهم... بیچاره ام ....
خداجونم نمی تونم واژه بهتری پیدا کنم.... خیلی شرمنده ام ....خیلی گناه کارم .....
 ای خداااااااااااااااا.............عهدم رو شکستم ........
آقاااااااااااااا.......... یه هفته نگذشت آقا دیدی چه کردم ؟...
هفته پیش بود باشما عهد بستم و به حال خودم اشک ریختم  ...
آخه به کی بگم ......
امام زمان اینهمه میگم صبر و دم از صبرداشتن  می زنم  ....
ولی هنوز صبر ندارم ..... دیدی چه کردم آقا ....
جمکران برای چی میام آخه آقا ....!!!
دل عاشقاتو میشکنم بعد میخوام جمکرانهم بیام نه آقا این رسمش نیست ....که بیام !!!
 چه کاره ام که دل  آخر عشقا ..  رو می شکنم .... اون دلش از من خیلی پاک تره....
بابا آخه به من چه ربطی داره که فلانی تو وبلاگش از معرفت گفته میرم بهش گیر میدم .... خودم بی معرفتم میرم به با معرفتا گیر میدم...
به من چه ربطی داره که فلانی اول وبلاگش برای ظهور آقا بدونه صلوات ورود ممنوع کرده ....اون نیتش پاک تره ....
خودم سرتا پا ایرادم .....
آقا همه اینا عهد شکنیه.... مگه نه ؟
اسمم رو  گذاشتم منتظر .... !!!  آخه آ قا عهد شکن می تونه منتظر باشه ...!؟!
این چه صبریه ! این چه انتظاریه ! همش شده عهد شکنی ! بی معرفتی !....
می خواهی اینطوری جمکران هم بیام ....
نه آقا از  خدا خجالت میکشم ... از  شما خجالت میکشم ... !
.............
........................
ولی آقا من خوب بشو نیستم ....!
آقا خودت خوب میدونی دلم اینطوری نیست که عاشقات  فکر میکنند ....

دلم سوخته خوب بشو نیست آقا جان.....
آقا یادته چند سال پیش....
آقا حالا من دلم سوخته تو برام یه کاری کن ....
آقا میایی خوبم کنی ....؟ وضعم خیلی خرابه !!!
اینطوری نمیشه آقا بیا ...
یا صاحب الزمان ادرکنی
یا صاحب الزمان ادرکنی
یا صاحب الزمان ادرکنی
ادرکنی ادرکنی ادرکنی

نوشته شده توسط آذر در ساعت 10:48 | لینک  | 

عادت كرده‏ایم كه بگوییم منتظریم. عادت كرده‏ایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: «... وَ عَجِّل فَرَجَهُم» یا این ‏كه بعد از هر نماز دعاى فرج را بخوانیم. حتى از روى عادت براى سلامتى امام زمان (عج) صلوات نذر مى‏كنیم. به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت كرده‏ایم.

آنقدر در این آخرالزمان در فتنه غرق شده‏ایم كه یادمان رفته مدینه فاضله یعنى چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر یك قتل، یك تصادف مرگبار یا یك سرقت را بشنویم. مثل این‏ كه اگر پنج‏شنبه‏ها منتظر نباشیم، یكى از كارهاى روزمره‏مان را انجام نداده‏ایم. یا فكر مى‏كنیم اگر صبح‌هاى جمعه در مراسم دعاى ندبه شركت نكنیم، از دوستانمان عقب مانده‏ایم. آخرین بارى كه صبح جمعه بیدار شدیم و از این‏ كه «او» نیامده بود، دلمان گرفت؛ كى بود؟ عزیزى مى‏گفت: «خیلى وقت‌ها منتظریم. منتظر تلفن كسى كه دوستش داریم، یا نامه‏اى كه باید مى‏رسیده و نرسیده؛ یا كسى كه باید مى‏آمده. چند بار از این دست انتظارها براى آن كسى كه مدعى انتظارش هستیم، داشته‏ایم؟ ... یك جاى كار مى‏لنگد.» راست مى‏گفت. یك جاى كار مى‏لنگد ...

چند روز قبل، مرد نابینایى را دیدم كه كنار خیابان ایستاده بود. نه به ماشین‌هایى كه برایش بوق مى‏زدند توجه مى‏كرد، نه به آدم‌هایى كه مدام به او تنه مى‏زدند. پسركى كنارش ایستاد. زیر گوش پیرمرد چیزى گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد. و بعد، پسرك با نرمى زیر بازوى پیرمرد را گرفت تا او را از خیابان بگذراند. به وسط خیابان كه رسیده بودند، دیدم لب‌هاى پسرك مدام تكان مى‏خورد و بر لب‌هاى پیرمرد هم لبخندى نشسته. خیابان شلوغ بود و چند دقیقه‏اى طول كشید تا از عرض آن گذشتند. و در این مدت پیرمرد و پسرك جوان با هم صحبت مى‏كردند و مى‏خندیدند. به سمت دیگر خیابان كه رسیدند، پیرمرد دست پسر را از بازویش جدا كرد و به سرعت به سمت لب‌هایش برد و بوسید ... پسرك مات و مبهوت به پیرمرد كه عصازنان دور مى‏شد، خیره شده بود ...

من هم مات شده بودم. پس از چند لحظه‏اى كه به جاى خالى پیرمرد خیره شده بودم، به خودم آمدم. صداى بوق ماشین‌ها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنیاى بى‏رحم این زمانه، پیرمردى دست عاطفه فراموش شده بشرى را بوسیده، دست كمك به همنوع، دست «بنى‏آدم اعضاى یكدیگرند» را ...

مى‏بینى چقدر در آخرالزمان غرق شده‏ایم؟ از این روزهاى روز مرگى، از روزهایى كه با دیروز و فردایمان تفاوتى ندارند، خسته‏ام ...

چند وقت قبل ـ جایت خالى ـ میهمان امام رضا علیه السلام بودم. یكى از شب‌ها، با حال و هواى غریبى، گیج و منگ، تن به سینه سرد دیوار داده، به ضریح، چشم دوخته بودم. دخترى كنارم نشسته بود. چادرش را تا روى صورت كشیده بود و با خود زمزمه مى‏كرد: «یا وجیها عندالله، إشفع لنا عندالله» یك ‏نفر بلندبلند صلوات مى‏فرستاد و كسى آن طرف‏تر خوابیده بود... از سمت دیگر ضریح، حدود 20 جوان، در حالى كه هر كدام گل سرخى در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضریح حركت مى‏كردند، یكصدا شروع به خواندن كردند:

«اى خداى من اومدم دعا كنم   

                  از ته دلم تو رو صدا كنم

اى خدا منم دارم در مى‏زنم     

           یه شب اومدم به تو سر بزنم ...»

با همین نواى دلنشین تا نزدیك ضریح آمدند و ایستادند؛ دست بر سینه و سرشار از حس احترام:

«... اومدم امشبو منت بكشم  

                      چه كنم، خیلى خجالت مى‏كشم

همیشه كرامت از بزرگ‏تر است 

            پیش تو دست پر اومدن خطاست.»

همه آدمها مى‏گریستند، همه آنهایى كه خواب بودند و یا بیدار ...»

تضرع عاشقانه‏شان كه به پایان رسید، گلهایشان را به ضریح هدیه دادند و رو به قبله، با دستانى سوى آسمان رفته، نشستند: «اللّهُمَّ كن لولیّكء الحجة‏ بن الحسن ...»

نمى‏دانم چرا نام زیبایش، گونه‏هایم را نیلوفرى كرد ... دعاى فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضى غریب شروع به زمزمه كردند:

«اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتى یاد ما هم باش!

نجف رفتى، كاظمین رفتى، كربلا رفتى، یاد ما هم باش!

مدینه رفتى به پابوس قبر پیغمبر، مادرت زهرا ...

و دور شدند. ناخودآگاه نیم‏خیز شدم. مى‏خواستم دنبالشان بروم، بگویم: «ببخشید آقاى محترم! شما یك مرد میانسال را ندیدید؟ مى‏گویند نشانش یك خال هاشمى است و یك شال سبز. شنیده‏ام مانند جدش، یتیمان را از محبت سیراب مى‏كند و همچون سیدالشهدا، مظلومان را از عدالت. همانى كه همه آدمها، همه ادیان، موعود مى‏نامندش...

ببخشید ! شما محبوب مرا ندیده‏اید؟»

نوشته شده توسط آذر در ساعت 10:19 | لینک  | 

 
عصر یک جمعه دلگیر ،دلم  گفت بنویسم از یک عشق
عشقی که به اخلاص نرسیده است غم عشقی که به منزل نرسیده!
عشق به مقصود نرسیده است
زخمم نمک خورده بال و پرم سوخت که؛ زمین خورده تنم،سوخته از بار گناه است
سرم پایین از شرم، کمر خم از بار گناه است...
پس تو کجایی ؟ دلنگرانم ... !
دلم در پی سویت ....
چشم نگرانست
 کجایی مرحم زخمم...؟
تو کجایی ای گل نرگِس زهرا(س)
شده ام باز هوایی..توکجایی؟
نشوم گمگشته بی صاحب ؟!؟
پس تو کجایی؟
بیا آقا گمگشته راهم ...
پرگناه بی سر سامانم ...
....
آقا مگر این عشق ارباب ندارد؟
مگر این دل زخم خورده درمان ندارد؟
بیا ای مرحم جانــــــــم 
عصر این جمعه دلگیر تــــــو را به جان مادرت ... رهایم نکن آقا دلم پرگناه است
با دل آواره  شدم سنگ ؛ چاره ندارم...
 آه شکستم...
شکستم ...
شکستم..
ه
ه
ه
ه

عصر این جمعه دلگیر ...دلم پرگناه است
نوشته شده توسط آذر در ساعت 16:5 | لینک  | 

 .: نشان حک شده روی قلبم :.
 
سلام بر آقای غریبم....
 
همیشه تو اوج لحظه هایی که حس فراقت رو می خوام فریاد بزنم

نمیشه!

بعضی وقتا که بارون می آد حس دوری تو کاری میکنه که چشمام با ابر بارون رقابت میکنه...
 
باخودم یه قراری گذاشتم که وقتی بارون بیاد چشمام نم بارون بگیره و سیل راه بیندازه و از
 
 موجهای اشکام ، صدای خروشش
 
اللهم عجل لولیک الفرج
 
رو فریاد بزنه....
 
آخه می گن وقت بارون دعا مستجاب میشه! 
نوشته شده توسط آذر در ساعت 16:4 | لینک  | 

نوشته شده توسط آذر در ساعت 16:2 | لینک  | 

نوشته شده توسط آذر در ساعت 16:1 | لینک  |